انتظار...
اگر با آمدن آفتاب از خواب بیدار شویم نمازمان قضاست! دل مرده ام، قبول ... ای مسیح من! یک جمعه هم زیارت اهل قبور کن...
قالب وبلاگ

مراقب افكارت باش كه به گفتار تبدیل می شود

 

مراقب گفتارت باش كه به كردار تبدیل می شود

 

مراقب كردارت باش كه به عادت تبدیل می شود

 

مراقب عادتت باش كه به شخصیت تبدیل می شود

 

مراقب شخصیت خود باش كه آن سرنوشت تو خواهد بود.

 

"حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام"


[ 28 شهریور 90 ] [ 10:44 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

خدایت را یافته ای؟؟؟

 

 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.در بین كار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها در مورد مطالب مختلف صحبت كردند. وقتی به موضوع خدا رسیدند، آرایشگر گفت: من باور نمی كنم خدا وجود دارد. مشتری پرسید: چرا باور نمی كنی؟؟؟

آرایشگر جواب داد: كافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود نداره؟؟؟!!! شما به من بگو اگه خدا وجود داشت، این همه درد و رنج وجود داشت؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگه خدا وجود داره نباید اجازه بدهد كه این همه رنج و درد وجود داشته باشه!!! با این همه درد و رنج نمی توانم خدای مهربانی را تصور كنم.!!!

مشتری لحظه ای فكر كرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث كند. به محض اینكه آرایشگر كارش را تمام كرد و مشتری از مغازه بیرون رفت، مردی را دید با موهای بلند و كثیف و به هم ریخته و سر و صورت اصلاح نكرده...خیلی ظاهرش به هم ریخته و كثیف بود...

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟من اینجا هستم.من آرایشگرم. همین الان موهای تو را كوتاه كردم. مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند. چون اگر وجود داشتند، هیچكس مثل مردی كه بیرون است با موهای بلند و كثیف و اصلاح نكرده پیدا نمی شد. آرایشگر گفت:

نه بابا! آرایشگرها وجود دارند، موضوع این است كه مردم به ما مراجعه نمی كنند.مشتری تاكیدكرد:

دقیقا نكته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمی كنند و دنبالش نمی گردند.برای همین است كه این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد...


[ 20 شهریور 90 ] [ 23:26 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

یك روز كارمند پستی كه به نامه هایی كه آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می كرد، متوجه نامه ای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته بود:

 

 

نامه ای به خدا

 

 

با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند.... در نامه اینطور نوشته شده بود:

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم كه زندگی ام با حقوق بازنشستگی كه پول ناچیزی است می گذرد. دیروز یك نفر كیف مرا كه 100 دلاردر آن بود دزدید.این تمام پولی بود كه من جمع كرده بودم.هیچ كسی رو هم ندارم.هفته دیگه عید است و من دو نفر از دوست هایم را برای شام دعوت كرده ام.بدون آن پول ها نمی تونم هیچ چیزی را برای دوستانم بخرم.هیچ كس را هم ندارم كه از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربانم تنها امیدم هستی.كمكم كن...

كارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرارگرفت و نامه را به  سایر همكارانش نشان داد.نتیجه این شد كه همه ی آنها جیب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاری روی میز گذاشتند...

در پایان 96 دلار جمع شد و برای پبرزن فرستادند.همه كارمندان اداره پست از این كه توانسته بودند كار خوبی انجام دهند، خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا اینكه نامه دیگری از پیرزن به اداره پست رسید كه روی آن نوشته شده بود:

 

 

نامه ای به خدا با لطف

 

 

همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده  و بخوانند... مضمون نامه چنین بود :

خدای عزیزم.چگونه می توانم از كاری كه برایم انجام دادی تشكر كنم.توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا كرده و روز خوبی را باهم بگذرانیم... من به آنها گفتم كه تو چه هدیه خوبی برایم فرستادی...

 

البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان بی شرف اداره پست آن را برداشته اند...!!!


[ 14 شهریور 90 ] [ 22:03 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

 

پیرمردی صبح زود از خانه خارج شد.در راه با یك ماشین تصادف كرد.عابرانی كه رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخم های او را پانسمان كردند، سپس به اوگفتند:

« باید ازت عكس برداری بشه تا جایی از بدنت آسیب و شكستگی ندیده باشه!‌ ‌»

پیر مرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عكس برداری نیست.پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.پیرمرد جواب داد:

«‌ زنم در خانه سالمندان است.هر صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.نمی خواهم دیر شود! »

پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر می دهیم!پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متاسفم!او آلزایمر دارد.چیزی را متوجه نخواهد شد. حتی مرا هم نمی شناسد!!!پرستار با حیرت گفت : وقتی نمی داند شما چه كسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟؟؟پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت :  

امّا من كه می دانم او چه كسی است...


[ 12 شهریور 90 ] [ 16:34 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

  

 

تاریک ترین ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشید است.
پس همیشه امید داشته باش . . .


[ 11 شهریور 90 ] [ 02:39 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

 

سلام.

امروز حال و هوای آسمان با روزای دیگه خیلی متفاوت بود.حال و هوای شهر

 

پاییزی شده.همه می گن پاییز قشنگ نیست، ولی من میگم پاییز، بهاری است كه

 

عاشق شده است.هوا ابری است . اینجور كه معلومه دلش حسابی پره.بیچاره حق داره

 

به خدا.زیر درخت توی خونمون نشسته بودم و ریخته شدن برگ های درخت ها رو

 

تماشا می كردم.چه چیزی بیشتر از برگ ها، درخت رو قشنگ می كنه؟

 

هیچ چیز!!!ولی برگ ها ریخته می شدند!!!چرا آخه؟؟؟چون درخته باید خودشو

 

ازالان برا پاییز آماده كنه...شاید بپرسی چرا این چیزا را دارم میگم؟نه فكر نكن

 

میگما نه!!!خدا خودش می دونه...

 

فقط یادمون باشه زندگی ما آدما هم پاییزی داره!!!

 


[ 7 شهریور 90 ] [ 18:21 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

خدایی قشنگه! حرف دل خیلی از آدم ها همینه.خواهشا تا آخرشو بخونید.

نام : كمال

كلاس : دبستان

موزو انشا :!!! عزدواج

هر وقت من یه كار خوب می كنم مامانم به من می گوید بزرگ كه شدی برایت یه زن خوب می گیرم.تا به حال من پنچ تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.

حتمن ناسر ادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم شود، چون بابایمان همیشه می گوید: مشكلات انسان را آدم می كند.در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند.مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.از لهاز فكری هم باید دو طرف به بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش میشود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست.چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند كه كارشان به تلاغ كشیده شده و چه بسیار آدم های كوچكی كه نكشیده شده.مهم اشق است.اگر اشق باشد دیگر كسی از شوهرش سكه نمی خداهد و دایی مختار هم از زندان در می آید.من تا حالا كلی سكه جم كرده ام و می خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ كس را خوشبخت نمی كند.همین خرج های ازافی باعث می شود كه زندگی سخت شود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدرخانومش حرفش بشود.دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شاید حقوق چتربازی خیلی كم بوده كه نتوانسته خرج عروسی را بدهد.البته من و ساناز تفافق كرده ایم كه بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمكی بدهیم.هم ارزان تر است، هم خوشمزه تر است.تازه وقتی می خوری خش خش هم می كند.

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است وگرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد.زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یك زیرزمینی بگیرد.می گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین!!! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا!!!حتمن از زیرزمینی می ترسید.ساناز هم از زیرزمینی می ترسد برای همین هم برایش تو باقچه یك خانه درختی درست كردم.اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست...از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر بهتر از دعواست.آدم وقتی قهر می كند بعد آشتی می كند ولی اگر دعوا كند بعد كتك كاری می كند.بعد خانومش می رود دادگاه، شكایت می كند.بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!!!

البته زندان آدم را مرد می كند! عزدواج هم آدم را مرد می كند!!!آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است.

این بود انشای من.


[ 4 شهریور 90 ] [ 09:16 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد.

پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟".

پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است".

پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دلاری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..."

البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او هم یك همچو برادری داشت.

اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:" ای كاش من هم یك همچو برادری بودم."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: "دوست داری با ماشین یه گشتی بزنیم؟""اوه بله، دوست دارم."

تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟".

پل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است.

اما پل باز در اشتباه بود .. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید.".

پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت.

او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد :..

" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نكرده.

یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد . اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی."

پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند.

برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.

 

در مسابقه ی زندگی گل زدن هنر نیست، بلکه گل شدن هنره !




[ 2 شهریور 90 ] [ 12:37 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

 

 

 

خداوند به موسی كلیم الله فرمود:

با زبانی دعا كن كه با آن گناه نكردی تا دعایت مستجاب شود.

موسی عرض كرد:چگونه؟؟؟ خداوند فرمود:

به دیگران بگو برایت دعا كنند، چون تو با زبان آنان گناه نكردی!

التماس دعا

 

 

 

 


[ 29 مرداد 90 ] [ 14:15 ] [ سجاد ] [ نظرات ]
[ 28 مرداد 90 ] [ 14:45 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

 

یادت باشه که  :

در زندگی یه روزی به عقب نگاه میکنی . به آنچه گریه دار بود میخندی...

 


[ 26 مرداد 90 ] [ 23:05 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

هنگامی كه قصد انجام كاری را كردید، باید درهای تردید را به طور كامل ببندید.

جدیت و پشتكار، مقصد را نزدیك می كندوبرای پیشرفت سه چیز لازم است :

 

اول پشتكار، دوم پشتكار و سوم پشتكار.

 

 

 


[ 23 مرداد 90 ] [ 23:04 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

 

 

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند. 

معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.

روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند.

پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.

معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟

بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد : ..........این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟

 


[ 22 مرداد 90 ] [ 16:39 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

 

 فکر میکنید خوندن این مطلب چقدر به دردتون میخوره؟؟؟

یا فکرمیکنید چقدر طول میکشه؟؟؟

 کارکردن درشرکت سوئدیvolvo تجربه جالبى براىمن به وجود آورده است.

اینجا هر پروژه‌اى حداقل ٢ سال طول می‌کشد تا نهایى شود، حتى اگر ایده ساده و واضحى باشد. این قانون اینجاست.  

 جهانى شدن  Globalization)) باعث شده است که همه ما در جستجوى نتایج فورى و آنى باشیم و این مشخصاً با حرکت کند سوئدی‌ها در تناقض است.

 آن‌ها معمولاً تعداد زیادى جلسه برگزار می‌کنند، بحث می‌کنند، بحث می‌کنند، بحث می‌کنند و خیلى به آرامى کارى را پیش می‌برند. ولى در انتها، این شیوه همیشه به نتایج بهترى می‌انجامد.

اولین روزهایی كه در سوئد بودم، یکى از همکارانم هر روز صبح با ماشینش مرا از هتل برمی‌داشت و به محل کار می‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه می‌رسیدیم و همکارم ماشینش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک می‌کرد.درآن زمان، ٢٠٠٠ کارمند  ولوو با ماشین شخصى به سر کار می‌آمدند. روز اول، من چیزى نگفتم، همین طور روز دوم و سوم.  روز چهارم به همکارم گفتم:  آیا جاى پارک ثابتى داری؟  چرا ماشینت را این قدر دور از در ورودى پارک می‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟ او در جواب گفت:

براى این که ما زود می‌رسیم و وقت براى پیاده‌رفتن داریم. این جاها را باید براى کسانى بگذاریم که دیرتر می‌رسند و احتیاج به جاى پارکى نزدیک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند.تو این طور فکر نمی‌کنی؟

" میزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنید! "

 

 بسیارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود در آینده هستیم که زندگى خود در حال حاضر، یعنى تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش می‌کنیم.

 همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختیار داریم. هیچکس بیشتر یا کمتر ندارد. تفاوت در این است که هر یک از ما با زمانى که در اختیار داریم چکار می‌کنیم. ما نیاز داریم که هر لحظه را زندگى کنیم.

به گفته جان ‌لنون، خواننده معروف: زندگى آن چیزى است که براى تو اتفاق می‌افتد، در حالى که تو سرگرم برنامه‌ریزی‌هاى دیگرى هستى.

 

*دوست گرامی به خاطراین که تا پایان این مطلب راخواندید به شما تبریک می‌گوئیم.

 بسیارى هستند که براى هدر ندادن زمان، از وسط مطلب آن را رها می‌کنند تا از قافله جهانى شدن عقب نمانند...

خوشحالم که شما با اونا فرق دارید!
 

بسیاری از ما زندگی خود را به دویدن در پشت سر زمان می گذرانیم امّآ تنها هنگامی به آن می رسیم كه بر اثر سكته قلبی یا در یك تصادف رانندگی به خاطر عجله برای سر وقت رسیدن به سر قراری، بمیریم!!!!


[ 21 مرداد 90 ] [ 14:32 ] [ سجاد ] [ نظرات ]
[ 20 مرداد 90 ] [ 11:37 ] [ سجاد ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 8 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

كاش می‌شد واژه‌ها را شست و انتظار را تفسیر کرد ولی افسوس ...
آقا جان! حیف نیست ماه شب چهارده پشت ابرهای تیره و پاره پاره پنهان بماند؟ حیف نیست دیده را شوق وصال باشد ولی فروغ دیده نباشد...








نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic