تبلیغات
انتظار...

انتظار...
اگر با آمدن آفتاب از خواب بیدار شویم نمازمان قضاست! دل مرده ام، قبول ... ای مسیح من! یک جمعه هم زیارت اهل قبور کن...
قالب وبلاگ

سلام دوستان

یك دقیقه هم وقت نمی گیره!!!حتما بخونید.

 

 

 

در زمان های گذشته، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای

اینكه عكس العمل مردم را ببیند، خودش را در جایی مخفی كرد.  بعضی  از

بازرگانان و ندیمان  ثروتمند پادشاه، بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند

بسیاری هم غرولند می كردندكه این چه شهری است كه نظم نداره، حاكم این

شهر چه مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچكس تخته سنگ را از

وسط جاده بر نداشت.نزدیك غروب، یك روستایی كه پشتش بار میوه و...

بود، نزدیك شد.بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را

از وسط جاده بر داشت و آن را كنار گذاشت.ناگهان كیسه ای را دید كه زیر

تخته سنگ بود.كیسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و یك یادداشت

پیدا كرد.پادشاه در آن یادداشت نوشته بود:

«هر سد و مانعی می تواندیك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد.»

 


[ 7 مرداد 90 ] [ 00:00 ] [ سجاد ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

كاش می‌شد واژه‌ها را شست و انتظار را تفسیر کرد ولی افسوس ...
آقا جان! حیف نیست ماه شب چهارده پشت ابرهای تیره و پاره پاره پنهان بماند؟ حیف نیست دیده را شوق وصال باشد ولی فروغ دیده نباشد...








نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب