انتظار...
اگر با آمدن آفتاب از خواب بیدار شویم نمازمان قضاست! دل مرده ام، قبول ... ای مسیح من! یک جمعه هم زیارت اهل قبور کن...
قالب وبلاگ

 

 

خانمی به دفتر نهضت تلفن کرد و گفت:

آقای قرائتی!!پسرم مفقودالاثر شده و پسر دیگری ندارم.

.هر وقت به خیابان می روم و بد حجابی را می بینم،

دلم خون می شود.شما در تلویزیون بگوئید:اگر از قیامت

 نمی ترسید،دل ما را خون نکنید!

 


[ 21 خرداد 90 ] [ 18:48 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

 

 

 

 

گاهی اوقات صلاح مادراین است که به مقصودنرسیم

 زیرامقصودبرای ماضرر دارد. 


[ 20 خرداد 90 ] [ 14:22 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

 

گاه آنچه امروز داریم و از آن لذت نمی بریم

آرزوهای دیروزمان هستند. 

 


[ 19 خرداد 90 ] [ 17:59 ] [ سجاد ] [ نظرات ]


آه از این جاده های بی انتها
آه از این همه راه های بی پایان

با من بگو که
در انتهای این جاده های پیر
چه کسی در انتظار ماست!؟!؟
.
.
.
 

سلام

!لطفا نظر بدین

 

 

 


 
 
[ 18 خرداد 90 ] [ 21:15 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

 


 

کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود
و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد
زنی در حال عبور او را دید .
او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید
و گفت: مواظب خودت باش. 
کودک پرسید: ببخشید خانم! شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد:نه
"من فقط یکی از بنده های خدا هستم "
کودک گفت:می دانستم" با او نسبت دارید "


[ 18 خرداد 90 ] [ 19:06 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

 

 

باران رحمت خدا همیشه می بارد، تقصیر ماست که کاسه هایمان را بر عکس گرفته ایم! 
 


[ 17 خرداد 90 ] [ 14:58 ] [ سجاد ] [ نظرات ]


(¯`*•.قویترین ابزار شیطان.•*´¯)


به روایت افسانه‌ها روزی شیطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد. او ابزارهای خود را به شكل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها بود. ولی در میان آنها یكی كه بسیار كهنه و مستعمل به نظر می‌رسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.
كسی از او پرسید: «این وسیله چیست؟»

شیطان پاسخ داد: «این نومیدی و افسردگی‌ست.»

آن مرد با حیرت گفت: «چرا این قدر گران است؟»

شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: «چون این مؤثرترین وسیلة من است. هرگاه سایر ابزارم بی‌اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه كنم و كاری را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، می‌توانم با او هر آنچه می‌خواهم بكنم. من این وسیله را در مورد تمامی انسان‌ها به كار برده‌ام. به همین دلیل این قدر كهنه است.


[ 16 خرداد 90 ] [ 19:33 ] [ سجاد ] [ نظرات ]
[ 9 خرداد 90 ] [ 17:39 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

آیت الله اراکی فرمود:

شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت

پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟

با لبخند گفت : خیر

سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟

گفت : نه

با تعجب پرسیدم :

پس راز این مقام چیست؟

جواب داد :

هدیه مولایم حسین است !

گفتم چطور؟

با اشک گفت :

آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛
چون خون از بدنم می رفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛
ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان!
۲ تا رگ بریدند این همه تشنگی!
پس چه کشید پسر فاطمه؟
او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود!
از عطش حسین حیا کردم ، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد ...


آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت :

به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛
آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم .


[ 8 خرداد 90 ] [ 11:39 ] [ سجاد ] [ نظرات ]




 به خاطر بسپارید که همه ما در یک قایقیم (سرنوشت مشترک)


 از قبل برنامه ریزی کنید. موقعی که حضرت نوح (ع) کشتی می ساخت از باران خبری نبود


 خود را سالم و سرحال نگه دارید. امکان دارد در سن 60 سالگی کسی از شما بخواهد که دست به کار بزرگی بزنید  


 به حرف عیب جویان گوش ندهید، به کاری که باید انجام دهید بچسبید


 آینده تان را در جایی بلند مرتفع بنا کنید


برای رعایت مسائل ایمنی دوتایی سفر کنید



به خاطر بسپارید کشتی نوح را یک غیر حرفه ای ساخت و کشتی تایتانیک را حرفه ای ها ساختند !


با توکل به خدا هراسی از توفان به دل راه ندهید.


 موقعی که با خدایید، همیشه رنگین کمانی در انتظارتان است




فرصت ها را برای مهر ورزی دریابیم.






 

[ 7 خرداد 90 ] [ 11:40 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

سلام دوستان

امیدوارم هر روز را بهتر از دیروز آغاز کنید.به زندگی امیدوار باشید.آینده از آن شماست.با نظرات خود ما را در جهت بهبود راه پیش رو یاری فرمایید.یک نظر کوتاه گاه باعث تحولی بزرگ می شود.منتظر نظرات قشنگ شما هستیم.


[ 6 خرداد 90 ] [ 23:34 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

 

 

چند سال پیش ، در یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.
مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود. 

 


تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.. 
 
 

پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت ،
 
 

" این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند."  

 
 
 

گاهی مثل یک کودکِ قدرشناس،
خراشهای عشق خداوند را به خودت نشان بده
خواهی دید چقدر دوست داشتنی هستند.


[ 4 خرداد 90 ] [ 11:04 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

آزادی به چه قیمتی؟!

آیا با بی حجابی؟!

نه.نه.نه.

عدّه ای اینجوری فکر می کنند دیگه!!!

سوال می کنم، اصلا آیا اینها برا چند دقیقه فکر کردند؟

فکر نمی کنند دیگه!قبول کنید.من نمی خوام از قرآن و دین و احادیث و روایات استفاده کنم برای اثبات اینکه حجاب واجب است،از این نظر حجّت بر همه تمام است،یک حرفی می خوام بزنم که، کسانی که این طیف آنها را عقل کل می پندارندهم قبول دارند.جایی که بحث اجتماع به میان می آید،حق اجتماع بر حق فرد مقدّم است.شخصی که بد حجاب وارد اجتماع می شود فقط مسئله خودش نیست،این شخص مرتکب دو گناه می شود.اولا:اینکه علنی و به صورت آشکار گناه می کند،ثانیا:باعث به گناه افتادن دیگری هم می شود،خیلی ها اینجا می گویند که آقا،! طرف نگاه نکنه!!که این حرف خیلی خنده دار است،حکایت جمعی است که در یک کشتی باشند و یکی بخواهد فقط جای خودش را سوراخ کند،می گویند چرا این کار را می کنی،می گوید جای خودمه!!اینجا عقل چی حکم می کنه؟!آیا جمعیت کشتی اجازه ی همچین کاری را می دهند؟!!ما هم اعضای یک جامعه هستیم،خواه ناخواه از یکدیگر اثرپذیر هستیم،در این شکی نیست.پس نمی نوانیم بگوییم که چون دلم می خواد اینجوری می آیم بیرون.این بی حجابی بدنه ی اجتماع را سوراخ می کند.اجازه ندهید همه با هم غرق بشویم.(قضاوت با خودتان)


[ 3 خرداد 90 ] [ 20:09 ] [ سجاد ] [ نظرات ]
 

بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

 

خدایا !خسته ام!نمی توانم.

بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

 

خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

خدایا سه رکعت زیاد است

بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟

بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

ملائکه ی من! ببینید من انقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است

چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است

امشب با من حرف نزده

خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود، اذان صبح را می گویند

هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود

خورشید از مشرق سر بر می آورد

خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

او جز من کسی را ندارد...شاید توبه کرد.


 
امیرالمؤمنین علیه السلام
،هرکه مهلتش به سر آمده ، مهلتی میطلبد و به هرکه مهلتی داده می شود درانجام کار امروز و فردا می کند. 



[ 3 خرداد 90 ] [ 19:09 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

 

او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشكیل داده بودند.
روزى باهم نشسته بودند و گپ مى زدند.
در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهایى معمولى سر و كار داریم و قوت لا یموت آنها را از چنگشان بیرون مى آوریم ، بیاید این بار خود را به خزانه سلطان بزنیم كه تا آخر عمر برایمان بس باشد.

البته دسترسى به خزانه سلطان هم كار آسانى نبود. آنها تمامى راهها و احتمالات ممكن را بررسى كردند، این كار مدتى فكر و ذكر آنها را مشغول كرده بود، تا سرانجام بهترین راه ممكن را پیدا كردند و خود را به خزانه رسانیدند.

خزانه مملو از پول و جواهرات قیمتى و ... بود.
آنها تا مى توانستند از انواع و اقسام طلا جات و عتیقه جات در كوله بار خود گذاشتند تا ببرند. در این هنگام چشم سر كرده باند به شى ء درخشنده و سفیدى افتاد، گمان كرد گوهر شب چراغ است ، نزدیكش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمك است ، بسیار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پیشانى زد بطورى كه رفقایش متوجه او شدند و خیال كردند اتفاقى پیش آمد یا نگهبانان خزانه با خبر شدند.
خیلى زود خودشان را به او رسانیدند و گفتند: چه شد؟ چه حادثه اى اتفاق افتاد؟ او كه آثار خشم و ناراحتى در چهره اش پیدا بود گفت : افسوس كه تمام زحمتهاى چندین روزه ما به هدر رفت و ما نمك گیر سلطان شدیم ، من ندانسته نمكش را چشیدم ، دیگر نمى شود مال و دارایى پادشاه را برد، از مردانگى و مروت به دور است كه ما نمك كسى را بخوریم و نمكدان او را هم بشكنیم و...

آنها در آن دل سكوت سهمگین شب ، بدون این كه كسى بویى ببرد دست خالى به خانه هاشان باز گشتند. صبح كه شد و چشم نگهبانان به درهاى باز خزانه افتاد تازه متوجه شدند كه شب خبرهایى بوده است ، سراسیمه خود را به جواهرات سلطنتى رسانیدند، دیدند سر جایشان نیستند، اما در آنجا بسته هایى به چشم مى خورد، آنها را كه باز كردند دیدند جواهرات در میان بسته ها مى باشد، بررسى دقیق كه كردند دیدند كه دزد خزانه را نبرده است و گرنه الآن خدا مى داند سلطان با ما چه مى كرد و...

بالآخره خبر به سلطان رسید و خود او آمد و از نزدیك صحنه را مشاهده كرد، آنقدر این كار برایش عجیب و شگفت آور بود كه انگشتش را به دندان گرفته و با خود مى گفت : عجب ! این چگونه دزدى است ؟ براى دزدى آمده و با آنكه مى توانسته همه چیز را ببرد ولى چیزى نبرده است ؟ آخر مگر مى شود؟ چرا؟... ولى هر جور كه شده باید ریشه یابى كنم و ته و توى قضیه را در آورم . در همان روز اعلام كرد: هر كس شب گذشته به خزانه آمده در امان است او مى تواند نزد من بیاید، من بسیار مایلم از نزدیك او را ببینم و بشناسم .

این اعلامیه سلطان به گوش سركرده دزدها رسید، دوستانش را جمع كرد و به آنها گفت : سلطان به ما امان داده است ، برویم پیش او تا ببینیم چه مى گوید. آنها نزد سلطان آمده و خود را معرفى كردند، سلطان كه باور نمى كرد دوباره با تعجب پرسید: این كار تو بوده ؟
گفت : آرى .
سلطان پرسید: چرا آمدى دزدى و با این كه مى توانستى همه چیز را ببرى ولى چیزى را نبردى ؟ گفت : چون نمك شما را چشیدم و نمك گیر شدم و بعد جریان را مفصل براى سلطان گفت ...
سلطان به قدرى عاشق و شیفته كرم و بزرگوارى او شد كه گفت : حیف است جاى انسان نمك شناسى مثل تو، جاى دیگرى باشد، تو باید در دستگاه حكومت من كار مهمى را بر عهده بگیرى ، و حكم خزانه دارى را براى او صادر كرد.
 
او یعقوب لیث بود و چند سالى حكمرانى كرد و سلسله صفاریان را تاءسیس نمود.    

جمله روز :  چیزهایی که داری، کسی که هستی، جایی که هستی یا کاری که می کنی تو را خوشبخت یا بدبخت نمی کند. خوشبختی و بدبختی تو از افکارت ناشی می شود. دیل کارنگی


 


[ 2 خرداد 90 ] [ 19:26 ] [ سجاد ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 8 :: ... 4 5 6 7 8

درباره وبلاگ

كاش می‌شد واژه‌ها را شست و انتظار را تفسیر کرد ولی افسوس ...
آقا جان! حیف نیست ماه شب چهارده پشت ابرهای تیره و پاره پاره پنهان بماند؟ حیف نیست دیده را شوق وصال باشد ولی فروغ دیده نباشد...








نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic