انتظار...
اگر با آمدن آفتاب از خواب بیدار شویم نمازمان قضاست! دل مرده ام، قبول ... ای مسیح من! یک جمعه هم زیارت اهل قبور کن...
قالب وبلاگ

 شاگرد: استاد، چکار کنم که خواب امام زمان رو ببینم؟

 پیر مغان : شب یک غذای شور بخور.آب نخور و بخواب.

 شاگرد دستور پیر رو اجرا کرد و برگشت.

 شاگرد: استاد دائم خواب آب میدیدم!‏ خواب دیدم بر لب چاهی دارم آب مینوشم.کنار لوله آبی در حال خوردن آب هستم! در ساحل رودخانه ای مشغول...گفت اینا رو خواب دیدم!

پیر مغان فرمود: تشنه آب بودی خواب آب دیدی‏؛‏ تشنه امام زمان بشو تا خواب امام زمان ببینی...!


[ 7 مرداد 91 ] [ 14:41 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

 این شیرماده پس از شكار آهو متوجه می شودكه شكارش بارداربوده، او سراسیمه میشود، نخست تلاش میکند تا بچه را نجات دهد، و از دریدن شکارش دست برمیدارد. اما وقتی نمیتواند بچه را نجات دهد بروی زمین در کنار شکارش دراز میکشد، عکاس بعدا پی میبرد که شیر سکته کرده است...

 

در کنار این عکس تصویری از یک صهیونیست با تی شرتی که رویش

نوشته یک تیر و دو نشان با تصویری از یک زن باردار محجبه...

 

 

 بزرگترین گروه های حقوق بشری در دنیا اگر به جای صهیونیستها به  

  دست شیرهای درنده بود خیلی دنیای بهتری داشتیم...

 
                 
 

[ 24 خرداد 91 ] [ 11:02 ] [ سجاد ] [ نظرات ]
یه پسر انگلیسی به پسر ایرانی میگه:چرا خانوماتون با مردا دست نمیدن؟

یعنی انقدر مرداتون شهوت پرستن؟

پسرایرانیه میگه:چرا هر مردی نمیتونه دست ملکه شمارو لمس کنه؟

پسر انگلیسی عصبانی میشه و میگه:ملکه فرد عادی نیست فقط با افراد خاص دست میده.

پسر ایرانی میگه:خانوم های سرزمین من همه ملکه اند...



[ 30 اردیبهشت 91 ] [ 17:13 ] [ سجاد ] [ نظرات ]


فردی مسلمان یک همسایه کافر داشت هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعن و نفرین می کرد : خدایا ! جان این همسایه کافر من را بگیر.مرگش را نزدیک کن(طوری که مرد کافر می شنید).


زمان گذشت و مسلمان بیمار شد. دیگر نمی توانست غذا درست کند ولی در کمال تعجب غذایش سر موقع در خانه اش ظاهر می شد .مسلمان سر نماز می گفت خدایا ممنونم که بنده ات را فراموش نکردی و غذای من را در خانه ام ظاهر می کنی و لعنت بر آن کافر خدا نشناس ... ! روزی از روزها که خواست برود غذا را بر دارد ،دید این همسایه کافرِ است که غذا براش می آورد.

از آن شب به بعد، مسلمان سر نماز می گفت : خدایا ممنونم که این مرتیکه شیطان رو وسیله کردی که برای من غذا بیاورد.

من تازه حکمت تو را فهمیدم که چرا جانش را نگرفتی!!!****


[ 24 اردیبهشت 91 ] [ 16:51 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

اگر این عظمت نیست پس چیست؟؟؟

 

 

 


[ 19 اردیبهشت 91 ] [ 12:03 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

آخرین متدهای روز جهان در زمینه ی نحوه ی محبت و نفوذ دانشجو به دل استاد(برگه ی امتحان):

به جای مقدمه

این جفنگیات مرسوم که در برگه ی امتحان مینویسند و از بیماری مادر تا اینکه اگر این درس را نمره نیاورم مشروطم میشوم و ... هم، خیلی خز شده و هم، حتی یک بچه ی 5 ساله باور نمیکند؛ چه برسد به یک دکتر! کمی نوآوری و خلاقیت داشته باشید. جناب استاد به اندازه ی کافی خودش مشکلات و بدبختی دارد، دیگر نیاز نیست شما با آن خط زیبای منحصر به فردتان یک صفحه ی آچار برایش از مشکلاتتان بگویید. حالا باز ای کاش فقط یک نفر چنین خزعبلاتی می نوشت. یکهو می بینی از 30 نفر دانشجو، بیست و هشت نفر عینا نوشته اند که اگر این درس را نمره نگیریم مشروطیم و مادرمان مریض است و پدرمان زندان است و فلان و بهمان. انگار این مشکلات را هم از روی دیگر تقلب کرده اند.

در این بخش به ذکر خاطراتی از فعالیتهای پربار در این زمینه میپردازم.

روشی پلید

یک درس ساده ای بود که من بنا به دلایلی نتوانسته بودم اصلا این درس رابخوانم و با ذهن کاملا خالی سر جلسه امتحان رفتم. نیم ساعتی نشستم و دیدم هیچکدام از این سوالات حتی برایم آشنا هم نیست. یک جمله در پایان برگه نوشتم و برگه را تحویل دادم:

«در اعتراض به تقلب گسترده ای که سر جلسه ی امتحان از سوی دیگر دانشجویان شاهد بودم از دادن این امتحان خودداری کرده و نمره ی صفر را به بیستِ با تقلب ترجیح میدهم.»

نمره ی الف کلاس را گرفتم! خدایا مرا ببخش.

صم بکم عمى فهم لایعقلون

درس معارف بود. میدانستم موضوع درس چیست و مباحثش در چه زمینه ای است -با عرض خسته نباشید به خودم- اما جزئیات مطالب و محتوای درس رانمیدانستم. سوالات توزیع شد و باز هم دیدم سوالات کمی برایم ناآشناست. ازمغرب و مشرق و زمین و زمان نوشتم. هر آنچه از کتاب دینی کلاس اول دبیرستان، آقای بابائی گفته بود که مثلا چگونه مواد غذایی در بدن مادرتبدیل به شیر میشود تا برهان نظم و علیت که در دبیرستان خوانده بودم. امانقطه ی طلایی برگه این جمله بود:
«جناب استاد برای من کاری نداشت که عین محتوای کتاب را برایتان کپی کنم اما شما با روش زیبای تدریس خود به ما یاد دادید که چگونه تنها به منابع اکتفا نکنیم. گفتید در دین عقل هم سهیم است و نباید «صم بکم عمى فهم لایعقلون» بود. پس من ترجیح دادم مفهوم را بفهمم ولی کپی نکنم بلکه ازدانسته های خود بنویسم.»

بیست گرفتم! خدایا مرا ببخش.


اگر دین ندارید لااقل دلم شاد کنید

محاسبات عددی. درس بسیار دشوار. حداقل برای من که علاقه ی چندانی به ریاضیات و مباحث محاسبه ای کامپیوتر نداشتم. سوالات توزیع شد و مطابق معمول! خداوکیلی دیگر این درس 3 واحدی را خوانده بودم ولی چه کنم که درمغزم جای نگرفته بود. عادت دارم که قبل از اینکه برگه را تحویل دهم نمره ی خود را تخمین میزنم. در بهترین حالت 7 میشدم. امکان رسیدن امدادهای غیبی هم تحت هیچ عنوانی میسر نبود. آخر برگه نوشتم:
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

نمره ی 11 گرفتم و نفر سوم کلاس شدم! خدایا مرا ببخش.

اگه مردی منو بنداز

با حساب خودم 13- 14 میشدم. اما این نمره برای من که عنوان شاگرد سومی!!!کلاس را یدک میکشیدم خیلی فجیع بود. استاد فوق العاده جدی و بداخلاق بودو چندان نمیشد طرفش رفت. یک جمله پایان برگه نوشتم:
«جناب استاد حضور در کلاس شما در این ترم برایم بسیار مغتنم و مفید بود.اگر ترم بعد با ما درس برمیدارید که هیچ، اگرنه بدون تعارف دوست دارم این درس را پاس نکنم تا ترم بعد هم استادم شما باشید.»

17! خدایا سه تا نقطه...



[ 12 اردیبهشت 91 ] [ 11:48 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

(لطفا تا آخربخونید(مطمئن باشید وقت زیادی نمی گیره

 چقدر خنده داره که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی ۹۰دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

 چقدر خنده داره که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اماوقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یکساعت فیلم دیدن به سرعت می گذره!

چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی مراسم دعا ونیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!

چقدر خنده داره که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه !

چقدر خنده داره که سعی می کنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!

چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

چقدر خنده داره که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان قران رو به سختی باور می کنیم!

چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن!

چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می گیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو می شنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می کنیم!

خنده داره اینطور نیست؟ • دارید می خندید ؟ • دارید فکر می کنید؟

این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید که اوخدای دوست داشتنی ست.

آیا این خنده دار نیست که وقتی می خواهید این حرفا را به بقیه بزنید خیلی ها را از لیست خود پاک می کنید؟ به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به هیچ چیز اعتقاد ندارند.

این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنید دیگران اعتقادشون از ما ضعیف تره...


[ 23 فروردین 91 ] [ 18:36 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

 

آدما تا وقتی کوچیکن دوست دارن برای مادرشون هدیه بخرن اما پول ندارن.
وقتی بزرگتر میشن ، پول دارن اما وقت ندارن.
وقتی هم که پیر میشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!...
به سلامتی همه مادرای دنیا...

به سلامتیه مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاده بچه هاشون دادن
ولی تو پیری بچه هاشون خجالت میکشن ویلچرشونو هل بدن !!!

 

اگر 4 تکه نان خیلی خوشمزه وجود داشته باشد و شما 5 نفر باشید
کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است...

 

سلامتیه اون پسری که...

10سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت...
..
20سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت....

30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه...!!!

باباش گفت چرا گریه میکنی..؟

گفت: آخه اونوقتا دستت نمیلرزید...!

 

به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد...


[ 21 اسفند 90 ] [ 20:17 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

 

تصور کنیدحساب بانکی داریدکه دران هرروزصبح 86400 تومان به حساب شماواریز  
 
می گردد وشمافقط تا اخرشب فرصت دارید تا همه پول ها راخرج کنید چون اخروقت 
   
حساب شما خود به خود خالی می شود
   
در این صورت شما چه خواهید کرد ؟ 
  
البته سعی می کنید تا اخرین ریال را خرج کنید
  
هر یک از ما یک چنین حساب بانکی داریم ؛ حساب بانکی زمان
    
هرروزصبح دربانک زمان شما 86400 ثانیه واریز و تاپایان شب به پایان می رسد.  

هیچ برگشتی در کار نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمی شود
  
ارزش یک سال را دانش اموزی که مردود شده ، می داند
  
ارزش یک ماه را مادری که فرزند نارس به دنیا اورده ، می داند.. 
  
ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه می داند
 
  
ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد
  
ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده
 
ارزش یک ثانیه را ان که از تصادفی مرگبار جان به در برده ، می داند
   
باور کنیدهر لحظه گنج بزرگی است
    
گنجتان را اسان از دست ندهید
 

به یاد داشته باشید: زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمی ماند
   
فراموش نکنید

  دیروز به تاریخ پیوست
  
 
فردا معما است

و امروز هدیه است!


[ 1 اسفند 90 ] [ 20:12 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

در زمان عبدالناصر یك سرمایه دار آمریكایی به مصر آمد و در

فرودگاه وقتی از یك نوجوان فقیر مصری یك روزنامه خرید، هر چه در جیبش گشت،

پول كشور مصر را پیدا نكرد.ناچار به نوجوان گفت: ‹ روزنامه ات را پس بگیر.›

ولی او جواب داد: ‹ برو! پول نمی خواهم.›

سرمایه دار وقتی می بیند یك نوجوان فقیر اینچنین از پول یك روزنامه گران قیمت خارجی

می گذرد، سخت تكان می خورد.پس از اینكه به آمریكا می رود، همه هستی چند میلیاردی خود را به

این نوجوان می بخشد.سپس در وصیت نامه خویش می نویسد:

‹ هنوز هم نسبت به این بچه احساس حقارت می كنم.برای اینكه او سخاوتمندتر از من بود...


[ 18 بهمن 90 ] [ 17:06 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

جوانی در گورستان مشغول استعمال مواد مخدر بود كه توسط ماموران

 

دستگیر شد.وقتی او را به پاستگاه بردند، رئیس پاستگاه از او پرسید:چرا تو را در قبرستان

 

دستگیر كردند؟؟؟معتاد گفت:

 

سركار!!!مرا بی جهت دستگیر كردند.من داشتم سر قبر پدرم گریه می كردم.

 

رئیس پاسگاه گفت: چگونه است كه به یاد پدرت افتادی؟؟؟

 

جوان معتاد در حالی كه می گریست گفت:

 

جناب سركار!!!اگر سایه ی پدر بر سرم بود، به این روز نمی افتادم...

 


[ 8 دی 90 ] [ 18:52 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

بدن انسان می تونه تا 45 واحد درد رو تحمل کنه.

  اما زمان تولد، یک زن تا 57 واحد درد رو احساس می کنه.


  این معادل شکسته شدن همزمان 20 استخوانه!

  مادرتون رو دوست داشته باشید ...

 و برای ابراز عشق و علاقه به مادرتون  منتظر یک روز خاص نباشید ...


[ 18 آبان 90 ] [ 18:17 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

مامور آمار: سلام مادر، از سازمان آمار مزاحم میشم، شما چند نفرید؟؟؟

مادر سرشو پایین می اندازه و سكوت می كنه، بعد میگه: میشه خونه ما بمونه برای

فردا؟؟؟

مامور: چرا مادر؟؟؟؟

مادر: آخه شاید فردا از پسرم خبری برسه......

    شادی روح شهدای گمنام صلوات


[ 13 آبان 90 ] [ 18:47 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

گاهی شکستن دل کمتر از آدم کشی نیست...چرا شکستن دل صدا

نداره؟؟؟؟؟اصلا آدمی زاد این دوره چه می فهمه دل چیه!!!!!!حقا که راست است

که در دل جز خدا نمی توان کسی را نشاند.....چون هیچ کس ارزش آن را

ندارد....


[ 3 آبان 90 ] [ 17:20 ] [ سجاد ] [ نظرات ]

 ارزش انسان به چیزهایی است که ندارد!!!

این هم آخرین درس...


لازم نیست آن را یادداشت کنید. بگذارید قبلش از خود شما بپرسم؛ بچه‌ها ! فکر
می‌کنید ارزش یک انسان چگونه معلوم می‌شود؟یکی پاسخ داد: ارزش یک انسان به چیزهایی است که دارد.معلم لبخندی زد و گفت: روی زمین چیزی مهم‌تر از انسان نیست. پس نمی توان ارزشش را برمبنای چیزی کم ارزش‌تر از خودش سنجید. ارزش انسان را نمی‌توان باداشته‌هایش اندازه گرفت. یکی از انتهای کلاس بلند شد و گفت: ارزش یک انسان به بزرگی کارهایی است که انجام داده. معلم گفت: آنچه والا بودن یک فرد را ثابت می کندکرده‌های او نیست؛چون بیخ و بن آن‌ها معلوم نیست. آدم‌ها گاهی کارهای بزرگی انجام می‌دهند اما با اهدافی حقیر. و گاهی کارهای کوچکی انجام می‌دهند اما با نیّتی متعالی. آنگاه معلم خود پاسخ گفت: ارزش یک انسان به نداشته‌های اوست. بچه‌ها تعجّب کردند. یکی گفت: پس من از همه با ارزش‌ترم چون چیزی ندارم؛ حتی کفش‌هایم هم برای خودم نیست! همه خندیدند. معلم ادامه داد: ارزش یک انسان به چیزهایی است که ندارداما برای به‌دست آوردن آن‌ها تلاش می‌کند. ارزش یک انسان به چیزهایی است که ندارداما می خواهد و می‌جوید. اگر شما به فکر دست یافتن به یک خانه رویایی بزرگ هستیدارزش شما همان خانه است. و اگر دست یافتن به یک دوچرخه، یک موتور یا یک ماشین شیک را در سر می پرورانید ، شما به اندازۀهمان خواسته ارزشمندید اما اگر درجستجوی شادی خانواده و محله و جامعۀ خود هستید، ارزش شما بسیار بالاتر خواهد رفت و اگر درجستجوی خداوند باشید شما ارزشمندترین خواهید بود. یادتان نرود: هر چیز که در جستن آنی،.... آنی...


[ 9 مهر 90 ] [ 15:00 ] [ سجاد ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 8 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

كاش می‌شد واژه‌ها را شست و انتظار را تفسیر کرد ولی افسوس ...
آقا جان! حیف نیست ماه شب چهارده پشت ابرهای تیره و پاره پاره پنهان بماند؟ حیف نیست دیده را شوق وصال باشد ولی فروغ دیده نباشد...








نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات